خسته تر از راه
بسته تر از تن
بيراهه اي ميخواهم تن سوز و لب دوز
لحضه هاي ماندن را بساز ، من مرد رفتنم
ساز جاودانگي كوك كن تا دنيايم براي حتي لحظه اي ، چرخشش علت داشته باشد
بي واهمه ، بي هراس و بي آنكه بداني بگو...
دانستند و گفتند و سوزاندند
تو ندانسته بگو شايد پرواز را بياد آورم...
كجاي اين همهمه ي پير ريشه ي من جا ماند... ؟
خسته تر از راه
بسته تر از تن...
اي ماجراي تر شدن ، اي دل ، يادم تو را فراموش...
من انسانم...
من انسانم...
من انسانم...
پاورقي
از هزاران يكي اهل دلند
مابقي تنديسي از آب و گلند...
+
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط احسان
|