تبليغاتX
شراب بايد خورد و در جواني يك سايه راه بايد رفت ... همين ... كجاست سمت حيات ؟ ..... درست فكر كن ... كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز ؟ ... چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند ؟ ... درست فكر كن .... (سهراب سپهری) .......................................... اینجا میکده ی من است ... بنوشید و از حد شرع نهراسید ...... اینجا خدا را مستانه فریاد میزنیم شراب دل
دیدگانم را به بهانه ی ورودتان فرش میکنم تا اندیشه ام را اشکارا ببینید



قرامت شالیز چه شد وقتی آسمان ابر را به قیمت رنگین کمان به خورشید فروخت ؟

ای آسمان رنگین کمان تو رنگارنگ است

شالیز محتاج یکرنگی باران است






پاورقی

قومی متفکرند اندر ره دین     قومی بگمان فتاده در راه یقین

میترسم از آنکه بانگ آید روزی    کای بیخبران راه نه آنست و نه این







 
+ خط خطی شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 0:58  توسط احسان  | 



نمیدونم چی باید بگم یا چکار باید بکنم

رفته بودم که دیگه بر نگردم

اما برگشتم تا ثابت کنم خیلی بیشتر از اونی که فکر میکردم سستم و بی اراده و...




یا حق





 
+ خط خطی شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 23:30  توسط احسان 



((( شراب دل تعطیل شد )))




می نویسم تا که دانم کیستم
از خودم یا که از خود نیستم

از اتشم یا که از خشت و گل
ادمم یا که از ادم نیستم

مینویسم تا که پرسم ز او
من بنده ام یا که بنده نیستم

گفتنی ها دارم زین روزگار
اینجا هستم و زینجا نیستم

دل بارها زخود کردم تهی
از تو پرسم من من انسان نیستم ؟

گر زدست دین و ایین خسته ام
سوگند به نامت که کافر نیستم

اشفته ام اینک همچو باد میدانم
زاجبار کسانم من من اینگونه نیستم

جا مانده ام از اصل و نسل تو
هر دمی بی تو شدم من من نیستم

گر به عیش و نوش دنیا گشته ام شاد
نیکدان انکه بینی زمن من نیستم

دمی را که گویند رفتنی باید شوی
نیک دانم که من قابل نیستم

حکمی ده ای حاکم بر این دنیا پرست
تا که فهمم من من نیستم







پاورقیه شراب دل

گر همچو من افتاده این دام شوی

ای بس که خراب باده و جام شوی


ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم

با ما منشین اگر نه بد نام شوی


.....
...
..
.

تا همیشه با عشق همیشگی باشید





 
+ خط خطی شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 1:12  توسط احسان  | 



زندگی شاید قطره بارانی باشد در راه
شاید چشمه ای باشد
شاید برکه ای
زندگی شاید ارام ارام رفتن است
شاید بیهوده میدویم
شاید زندگی همینجاست
کنار من کنار تو
زندگی شاید فردای راه ما باشد
زندگی شاید پشت پرچین اکنون من و تو باشد
شاید رد پایی باشد از دیروز
 شاید تکان دادن دستی باشد برای کسی در راه
شاید پیاله ای اب باشد ریخته شده پشت سر مسافر
 شاید شاید نباشد
شاید باید است
زندگی باید است
زندگی باید قطره بارانی باشد در راه
باید چشمه ای باشد
یا برکه ای
هر چه هست همینجاست
حتما همینجاست
کنار من کنار تو...






پاورقی

باورت کردم باورم کن




پاورقیه پاورقی

زندگی واسه من یعنی

یه جعبه مداد رنگیه سی و شش رنگ





پاورقیه پاورقیه پاورقی

خوش بحال اونایی که حتی با مداد سیاه جعبه ی مداد رنگیشون هم میتونن نقاشیه رنگی بکشن







 
+ خط خطی شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 1:26  توسط احسان  | 




جنونی بود سر خوش
قمار کردیم
باختیم
اشتباه کردیم
صدایی گفته بود
این اب نیست دریاست
ناخدا می خواهد
اما ما اب دیدیم و ناخدا ندیدیم و...
اشتباه کردیم
از افکار خود نوح ساختیم و به اب انداختیم
چکه ای بعد غرقاب زمان فروخوردمان
تهی شده از رمق محکم و دردناک به ساحل خوردیم
مرده بودیم
کسی مارا دفن نکرد
ماندیم و لاشه شدیم
شنها را ازردیم
ساحل را ازردیم
فانوس پیر دریا را ازردیم
اری ما اشتباه کردیم
ما اشتباه را هم اشتباه کردیم





پاورقی

آهای فلانی با تو هستم مایی که آش نخوردیم

واسه چی داریم میسوزیم ؟

آهای فلانی...







+ خط خطی شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 0:49  توسط احسان  | 






سرورقی

این متن شعر نیست درامم نیست یه مشت حرفه که همیشه ته دلم خفته نگهش داشته بودم

اما امشب بهش اجازه ی نفس کشیدن دادم

......

...

..

.

 یادته صبح بود

صبح خیلی خیلی زود

ساعت انگاری تیک تاکش رو با تموم توانش تیک تاک میکرد تا تو رو زود تر ازم بگیره

اروم خوابیده بودی

دستات رو گرفتم

زول زده بودی به سقف خونه و داشتی یه چیزی رو نگاه میکردی که من نمی دیدم

راستی بابا اون چی بود داشتی اونجوری نگاهش میکردی ؟

یادته ترسیده بودم با خودم گفتم نکنه...

نکنه داره ...

یادته دستات تو دستم بود

چقدر سرد شده بود دستات

چقدر چهرت رنگ دلت شده بود

واست سخت بود اما نگاهت رو از سقف جدا کردی و خیره شدی تو چشمام

هنوز دستات تو دستم بود

نگاهت رو نگاه کردم

چقدر پیر شدی بودی بابا  

نگاهت با تمومه نگاه های قبلیت فرق میکرد

یادته دستم رو محکم فشار دادی

یه نگاه و یه شروع...

تو شروع کردی به رفتن و من شروع کردم به شکستن

اینجوری بود که تو رفتی

واسه همیشه رفتی

رفتی و نفهمیدی درد رفتنت با دلم ...

رفتی ؟

به همین سادگی ؟

با خودت چی فکر کردی که رفتی ؟

نگفتی پسرم...

نگفتی دخترم...

بابا شد سه سال

نمیخوای برگردی ؟

اخه این چه سفریه که تمومی نداره ؟

بابا کاش منم بچه بودم

بهم دروغکی میگفتن بابات رفته سفر

اون وقت کلی فرصت داشتم تا بفهمم رفتن یعنی چی

همه اشک میریختن

همه خودشون رو خالی می کردن

اما من اجازه نداشتم اشک بریزم

یادمه یه بار ازت پرسیدم چرا مرد اشک نمیریزه ؟

یادته بهم چی گفتی ؟

سرت رو انداختی پایین و گفتی :

اخه هر کسی محرم اشک مرد نیست

کاش بشه تا این دل خالی بشه...

اصلا تو رفتی سفر یه روزی هم بر میگردی

اره بابام رفته سفر ...

رفته سفر ...

میخوام داد بزنم همه بدونن

بابای من نمرده

بابای من رفته سفر یه روزی هم بر میگرده

 

بابام رفته سفر...





پاورقی

این دو تا قطره اشک بدرقه ی راهت بابا



 

سفرت بخیر...







 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 2:13  توسط احسان  | 




اب نمیخواست
یاری میخواست
دلها را میخواست
دوست داشتن را دوست داشت
خدا را صدا میزد
عاشقانه هایش از جنس دنیا نبود
خسته بود از داغ عزیزانش
لبانش خشک بود
اما
اب نمیخواست
زخم هایش نه ان زخمها بود که به تن داشت
که دلش زخم خورده بود
دلش را پیش از سرش از تن جدا کرده بودند
لبانش خشک بود
اما
اب نمیخواست
خدا را میخواست
که چه زیبا به او رسید...








پاورقی
 
شهادت حقیقت حق بر حقجویان و حقگویان

تسلیت باد








 
+ خط خطی شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 17:10  توسط احسان 




بانو شانه ات را میخواهم
هوا سرد است
محبت نیست
مادرم در تبعید دیو سیاهیست
پدرم را دستی گرفت و برد
نفسم یخ زده است
بانو تو کجای عالمی ؟

بانو شانه ات را میخواهم
میخواهم تر شوم
نجوای دلتنگی من چرکین است
لباسم مندرس است
بوی خیابان میدهد
بانو باران که بیاید تا اخرین قطره تحمل میکنم
شاید پاک شوم از هراس و هوس
بانو
پاک شوم
مرا به میهمانی اغوشت دعوت میکنی ؟
بانو شانه ات را میخواهم




پاورقی

تقدیم به فرشته ی خدا

دوستت دارم...




+ خط خطی شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 19:37  توسط احسان  | 




اکبر رادی متولد ۱۰ مهر ۱۳۱۸ در رشت است چند سال پس از تولد به دلیل شغل پدر مجبور به مهاجرت به تهران می شود و به تحصیل در این شهر می پردازد . از سال ۱۳۳۴ شروع به نوشتن داستان می کند و با آثار صادق هدایت آشنا می شود.یک سال پس از شروع داستان نویسی اولین داستانش با عنوان " موش مرده " در کیهان چاپ می شود و در همین سال است که برای نخستین بار با نمایشنامه آشنا می شود و این آشنایی به سبب خواندن نمایشنامه "دوشیزه اورلئان " اثر شیلر است .رادی در سال ۳۸ در مسابقه داستان نویسی مجله اطلاعات جوانان شرکت می کند و در بین ۱۱۴۸ نفر جایزه اول را به خاطر داستان" باران" از آن خود می کند . اما شوق نوشتن نمایشنامه باعث می شود تا یک سال پس از در یافت این جایزه یعنی در سال ۱۳۳۹ اولین نمایشنامه خود به نام " روزنه آبی " را بنویسد. و پس از آن نمایشنامه افول و بعد محاق و به همین ترتیب از پشت شیشه ها، ارثیه ایرانی، صیادان، لبخند با شکوه آقای گیل ، در مه بخوان ، هاملت با سالاد فصل را پیش از انقلاب به رشته تحریر در آورد.فصل بعدی نمایشنامه نویسی رادی بعد از انقلاب با نمایشنامه منجی در صبح نمناک آغازمی شود و با پلکان، تانگوی تخم مرغ داغ (که ورسیون دیگری از ارثیه ایرانی است)، آهسته با گل سرخ، شب روی سنگفرش خیس، آمیز قلمدون، باغ شب نمای ما ،ملودی شهر بارانی، خانمچه و مهتابی، پائین زیر گذر سقاخانه ، شب به خیر جناب کنت و کاکتوس ادامه می یابد. و این دو نمایشنامه آخر تنها تک پرده ای های رادی است که پس از سال ها نگارش نمایشنامه های بلند به رشته تحریر در آورده است.هر چند آنقدر در میان آدم های آثار رادی تنوع وجود دارد که با قطعیت نمی توان درباره همه آنها حکم صادر کرد اما عمده آدم های رادی کارمندان بازنشته و آرام و گوشه گیر و بی آزاری هستند که در نهایت مغلوب جهان پیرامون شان می شوند. شکوهی در نمایشنامه آمیز قلمدون نمونه کامل آدم های رادی است و از جمله ملموس ترین آنها برای مخاطب است .حاصل بیش از چهار دهه حضور مقتدر و چشمگیر رادی در عرصه ادبیات نمایشی ایران ، خلق آثار ماندگاری است که بی شک سالیان سال خوانده ، اجرا و تحلیل می شوندشکوهی کارمندی ساده است که چند سالی است بازنشسته شده و به دوران خدمتش افتخار می کند و این روز های بازنشستگی را با خوشنویسی و پارک رفتن و هم صحبت شدن با دوستان هم سن و سال خودش سر می کند اما در نقطه مقابل او زنش قرار دارد که گمان می کند همه این سال ها را در کنار شکوهی تنها عمر تلف کرده و این سال ها را باید با مسافرت و تفریح پشت سر بگذارد.ودر نهایت این شکوهی است که در سایه تقدیر نامه هایش که برای خودش دنیایی از ارزش است و برای همسرش کاغذ های بی ارزشی است که به درد پیچیدن سبزی لای آنها می خورد ، خرد می شود و آهسته و بی صدا می شکند.اما ملودی شهر بارانی که این روزها در حال اجرا است حکایت بازگشت جوانی تحصیل کرده سوئیس به رشت ، شهر زادگاهش را دارد. همه اطرافیان میل به ماندن او دارند او خود پیشرفت را در برگشت به سوئیس و تدریس در دانشگاه می داند . در نهایت مهیار تصمیم به ماندن و زندگی کردن و شاید ازدواج در رشت شهر کودکی هایش می گیرد و ماندگار می شود. " ملودی شهربارانی " را شاید بتوان نمایشنامه ای دانست در ستایش رشت ، شهر کودکی رادی . توصیف هایی که نویسنده برای ماندگار کردن شخصیت اصلی نمایشنامه در رشت می کند بی شک نگاه سایشگر او نسبت به این شهر مه گرفته در دهه ۱۳۲۰ است یعنی سال هایی که نوبسنده در کوچه پس کوچه های آن قد کشیده و رشد کرده است.به هر ترتیب حاصل بیش از چهار دهه حضور مقتدر و چشمگیر رادی در عرصه ادبیات نمایشی ایران خلق آثار ماندگاری است که بی شک سالیان سال خوانده ، اجرا و تحلیل می شوند. و رادی با آن زبان فاخر نمایشنامه هایش اعتباری برای درام ایرانی خواهد بود .

( دوشنبه نهم ابانماه یکهزار و سیصد و هشتاد چهار خبرگزارى مهر )


اکبر رادی


هم رفت...

روحش شاد
و
یادش تا همیشه همیشگی


((( هرگز نمیرد انکه نامش زنده شد به عشق ... )))


پاورقی

یکی بود یکی نبود...


دلم سوخت...










 
+ خط خطی شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 0:9  توسط احسان  | 









پدرم یک کارگر است
دستانش همه چاک چاک
پاهایش خسته از راه و دلش پر از حسرت نان
زندگی را نفس نفس میزند
پدرم یک کارگر است
اب در کاسه می خورد
لقمه هایش را میتوان شمرد
او انتهایش ابتدای اسایش عده ایست خندان
میچرخاند و خود نیز می چرخد
به مارکس میخندد
او
از خود برهنه است
پدرم یک کارگر است
ساده ی ساده
چقدر راحت می خوابد
او فریادیست خفته در عشق
او به او خیلی نزدیک است
پدرم یک کارگر است
و
گاهی او را می بوسد ...





پاورقی

کاش ته اعتقاداته
مارکس یه یا حق بود ....




پاورقیه پاورقی

پاییز هم رفت ...

از یلدا متنفرم ...






 
+ خط خطی شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 4:15  توسط احسان  |